ghati

من به توحيد اعتقادي شگرف دارم و مي دانم خدا يگانه است كه قلب مرا نرم آفريد و مجنونترين نوع مخلوقات نامم نهاد ! اين روزها احساس مي كنم كه تا پرتپش ترين دقايق اوج گرفته ام ... دلم آرام است و روحم صاف ... ذهنم بي كلام است و جاري و سيال ... مي داني روح من چرا بيقرار است ؟ « جستجو ... ! » روح من درخت مي خواهد ... دلم كوه .... و وجودم به استواري يك عقيده و استحكام يك تصميم نيازمند است ... به روزهاي واپسين امتداد نزديك مي شوم و من فهميدم كه رهايي زياد هم سخت نيست .... ! نمي دانم چه خواهد شد ... اصلا چه اهميتي دارد ؟ مهم رهائيست ! راه رهايي گذشت زمان است در ذهن خسته و تكيه دادن .. هيچ عجله نخواهم كرد .. براي يافتن يك دست مهربان هيچ شتاب نخواهم كرد زيرا كه رهايي را بيش از يك دست مهربان بسته به زنجير مي خواهم ... من دست مهربان آزاده اي را صدا مي زنم كه در زنداني ترين ثانيه ها بي وقفه براي دست پرخواهش من تلاش كند ، آزاد و رها ....

... ادامه از دیروز
- بهتره برويم بيرون، ببينيم چه اتفاقي افتاده.
هر دو خارج شده و به سمت جلوي اتومبيل حركت كردند. آني دو دستش را جلوي صورتش گرفته بود و از لاي انگشتانش، دزدانه، نگاه ميكرد،هراسناك از آنچه ممكن است با آن مواجه شود. در نور گرفته و سرخ رنگ غروب، پيرزني بر جاده نشسته بود، و به نظر ميرسيد كه دستپاچه شده است. دخترها بهتشان بر داشته بود.
مارگارت:
- واي خداي من! واقعاً متاسفم. نديدمتان. بد جوري كه صدمه نديديد؟
پيرزن سرش را چرخاند و به دخترها نگاه كرد.
مثل يك پرنده، چشمهاي سياه روشن، و قيافه هوشمند و چين و چروك داري داشت. در حالي كه دستانش را دراز كرده بود گفت:
- خب! همين طور آنجا نايستيد! كمكم كنيد!
هر دو، عجولانه، جلو رفتند و پيرزن فوراً روي دو پايش ايستاد، پاهاي گل آلودش را تميز كرد وگرد وخاك بالاپوش سياه بلندش را تكاند. مارگارت دوباره سوال كرد :
- شما. . . شما كه صدمه نديديد؟!
قادر نبود باور كند كه از اين حادثه هولناك، قسر در رفته است.
- نه! با خوردن به ماشين شما، من فقط تعادلم را از دست دادم. جاي نگراني نيست. و انگشتهاي لاغر چنگال مانندش را تكان داد.
- عجيبه !چمدانم كجاست ؟مثل اينكه آن را انداخته ام.
در نور ضعيف، شروع به جستجو كرد. آني و مارگارت هم، شروع به گشتن كردند. آني زير ماشين، چشمش به آن خورد و آن را به سمت خود كشيد. چمدان چرميكهنه اي كه به نظر ميرسيد خيلي وقت است مورد استفاده قرار گرفته است.
با صداي بلند گفت :
- خيلي سنگينه! مگه چي توشه؟ و آن را رها كرد.
پيرزن چشمانش را باز و بسته كرد و گفت :
- چيز زيادي داخلش نيس. فقط داخلش غم دنياست. يك نگاه به دو دختر و يك نگاه به فورد انداخت و فكورانه، چانه اش را خاراند. به نظر ميرسيد، تصميميگرفته است. كتش را دورش جمع كرد و در يك لحظه چمدان را بيرون كشيد. سپس با چرب زباني گفت :
از آنجا كه مسير من و شما، يكي است، خوشحال ميشوم اگر بتوانم با شما دخترها، همسفر شوم.
پشت سر آنها نشست و چمدانش را هم كنارش گذاشت. آني، از صندلي جلويي، زير چشمينگاهي به او انداخت. و همگي در امتداد جاده به راه افتادند.
در فضاي نيمه تاريك، چشمهاي سياه پيرزن، برق ميزد. مجهولاتي در مورد او وجود داشت. آني نميتوانست بة اد بياورد كه او را قبلاً، كجا ديده است.
آني :
- مادام ! آيا شما به ديد و بازديد كسي اين اطراف نرفته ايد ؟
پيرزن :
- اوه البته! رفته بودم به ديدن خانمها رولد جانسون. شايد شما او را بشناسيد.
آني:
- او دوست مادر ماست. و اويلين جانسون هم همكلاس من است. هفته قبل، مدرسه نيامده بود. فكر ميكنم چون مامانش مريض بود، اويلين مجبور شده بود در خانه بماند، تا از بچه هاي كوچك مواظبت كند.
پيرزن آهي كشيد :
- بله! او خيلي بيمار بود. اين بود كه من ترجيح دادم برگردم.
آني :
- پدر ما هم مريض است.
پيرزن با قيافه اي حاكي از هم دردي :
- او هم ؟ اين خيلي ناگوار است.
آني :
- من و مارگارت، براي گرفتن بعضي از داروهايش، سوار ماشين شديم و به شهر رفتيم، زيرا دكتر، تا فردا نميتوانست از او ديدار كند.
آني ادامه داد:
من و مارگارت، قبل از اين، هرگز تا شهر، رانندگي نكرده بوديم. اميدوارم باباي ما، چيزيش نشود، زيرا اگر اين اتفاق بيافتد، ما نميدانيم چه بايد بكنيم. باد، برادر ما، مشغول خدمت در ارتش است و مامان و من و مارگارت، نميتوانيم به تنهايي، همه كارها را انجام دهيم. . . .
مارگارت با عصبانيت گفت:
- ساكت !آني! پدر چيزيش نخواهد شد.
صورت آني سرخ شد، و قطرات اشك بر گونه اش غلتيد. او نميتوانست عصبانيت مارگارت نسبت به خودش را تحمل كند. بقيه راه را، در سكوت سپري كردند. چندي نگذشت كه
مارگارت، آهسته آهسته، از سرعت ماشين كم كرد. داشتند بة ك چهار راه نزديك ميشدند. مارگارت، صورتش را به سمت پيرزن چرخاند و گفت:
- وقتشه كه تغيير جهت بدهيم. خانه ما، كنار همين جاده است. دوست داريد، سري به خانه ما بزنيد ؟مادرم، از ديدن شما خوشحال خواهد شد.
پيرزن، مدت زمان زيادي سكوت كرد. نگاهش را از اين يكي به سمت ديگري چرخاند. آني، احساس ميكرد كه آن چشمهاي سياه تيز، ميتوانست از ميان بدن آنها، ببيند.
سرانجام پيرزن گفت :
- بهتر است مرا همين جا ترك كنيد. گمان نميكنم بتوانم اين زمان، جايي توقف كنم. بسياري از دوستانم، پس از مدت كوتاهي، سر خواهند رسيد.
مارگارت خارج شد و در ماشين را برايش باز كرد. بانوي پير پا به بيرون گذاشت و چمدان سنگين را به دنبال خودش بيرون كشيده، و آن را روي زمين گذاشت. دستانش را پشت سرش برد و كلاهك شنلش را كشيد. صورتش را كه در تاريكي گم بود،به سمت دو دختر چرخاند. به نظر ميرسيد صدايش از فاصله اي دور ميآيد.
- شب هر دوي شما به خير! از اينكه مرا سوار كرديد متشكرم. طولي نخواهد كشيد كه روزي دوباره شما را ببينم، سپس در دل تاريكي حركت كرد.
همينكه دختران وارد محوطه منزلشان شدند، ناگهان، در خانه روستايي، باز شد و برادرانشان براي ديدارشان بيرون دويدند،و گريه كنان گفتند :
- تا حالا كجا بوديد؟ ماما نگران شد، داروها را گرفتيد؟
وقتي مادرشان از موضوع ملاقاتشان با پيرزن، مطلع شد، به هيجان آمد:
-نميتوانم باور كنم كه شما زني را پس از تاريكي، در جادة افته باشيد. و سرزنش كنان ادامه داد :
آيا اشتباه نكرديد كه او را در اين شب سرد، تنها رها كرديد ؟برويد و بياوريدش! او ميتواند تا صبح اينجا بماند.
آنها به سمت چهار راه برگشتند و اطراف جاده را جستجو كردند. اما نتوانستند پيرزن را پيدا كنند. ماه بالا آمده بود. و از بين ابرها ميدرخشيد. جاده در نور شيري، حمام ميگرفت. مه آراميروي زمين در حال حركت بود. صداي خش خشي ناگهاني، مجبورشان كرد، بيشتر جستجو كنند. بالاي سرشان، در شاخه هاي برهنة ك نارون بزرگ، فوجي از كلاغ ها بيتوته كرده بودند.
فردا صبح، پدرشان قادر بود كه بنشيند و مقداري سوپ بخورد. به نظر ميرسيد كه داروها، وظيفه اشان را خوب انجام داده بودند. وقتي دكتر سر رسيد، سي دقيقه را با پدر سپري كرد، و سپس به بقيه خانواده هم نگاهي انداخت. بچه ها اجازه دادند كه او، با گوشي معاينه اش، صداي قلبشان را بشنود. دكتر به آنها خاطر نشان كرد كه پدر، بيماري سختي را پشت سر گذاشته و حالا رو به بهبودي است، اما خبرهاي بدي هم با خود داشت. به آنها اطلاع داد كه دوستشان اما جانسون، عصر روز قبل جان سپرده است. با شنيدن اين خبر مادر به گريه افتاد. وقتي مادر به دكتر اطلاع داد كه دخترانش ديروز با پيرزني مواجه شده اند كه از ديدار خانم جانسون بر ميگشته است،دكتر گرهي بر ابروانش افكند و اظهار تعجب كرد.
دكتر:
- من كه كسي را با اين مشخصات، آنجا نديدم. هارولد هم به من گفت كه تمام روز جز او و پسرانش كسي آنجا نبوده است. آدم بيچاره، به كمك اين بچه ها و دختر بزرگش، احتياج داشت.
اويلين، حتي از كوچك ترها هم مواظبت ميكرد اما فشار از دست دادن مادر برايش بسيار سخت بود و فكرهاي عجيب و غريبي به سرش زده بود. تمام بعد از ظهر ديروز، بر درخت جلوي پنجره اتاق مادرش، يك كلاغ سياه بزرگ نشسته بود. بچه ها، تصور ميكردند كه آن، پرنده مرگ بود كه آمده بود مادرشان را از آنها بگيرد. اويلين، سخت ميگريست، آنگونه كه من، مجبور شدم داروي خواب آور، برايش تجويز كنم و پدرش او را به اتاق خوابش برد. اما شما بدانيد كه آن يك واقعه نفريني بود. لحظه اي كه اِما مرد، درست بعد از غروب آفتاب، يعني همان لحظه اي بود كه آن پرنده، پريده بود.
من فقط همين يك رويا را داشتم. نه فقط من، همهي شهر همين يك رويا را داشت. هيچ وقت فكر نميكردم روياي شيرينتري هم وجود داشته باشد همانطور كه هيچ وقت فكر نميكردم روزي رويايم از دست برود.
با دست آجرها را از روي تل خاك كناري مياندازم. كسي از پشت سر به فرياد صدايم مي كند اما من نميشنوم يا ميشنوم اما محل نميگذارم و به كندن ادامه ميدهم. عدهاي بازويم را از پشت ميگيرند و به عقب ميكشند. فرياد ميزنم: «ولم كنين» و خودم را از دستهايشان ميرهانم و دوباره زمين را ميكنم. خاك و آجر بيشتر از آنست كه با دست خالي بشود كنارشان ريخت. تخته سنگي را كه بلند ميكنم عروسك پارچهاي كوچك و خاكآلودي را ميبينم. نفسم بند ميآيد. نميدانم چرا به كندن ادامه ميدهم در حالي كه آرزو دارم چيزي را كه در جستجويش هستم زير اين خاكها پيدا نكنم! دستم به لبهي تيز آهني گير ميكند و خون فواره ميزند.
خون از دماغم فواره ميزند و روي قالي ميريزد. مادر خودش را بين من و پدر مياندازد و جيغ ميكشد :«ولش كن مرد. كشتي بچه رو». پدر نعره ميزند: « بايد بدونم اين پسرهي جلمبر تا اين وقت شب كدوم گوري بوده. كجا با كي بوده. ».
- آخه با زدن كه چيزي درست نميشه.
پدر چشم غرهاي به مادر ميرود: «هرچي ميكشم از سادگي تو ميكشم. امروز كه هيچي بش نميگي فردا ديگه نميتوني جلوشو بگيري. ديپلمشو كه گرفت بايد ميرفت سربازي. هي گفتي بچهام خسته اس، بذار يه كم رنگ و روش جا بياد، يه كم خستگيش در بره، حالا كه چند ماه وقت داره. اينم نتيجه اش. آقا از صب تا شب تو خيابونا ول ميگرده و راه دختراي مردمو سد ميكنه» و با لگد به پهلويم ميزند. درد در شكمم ميپيچد. لب ميگزم تا گريه نكنم اما فايده ندارد. اشكهايم به فرمانم نيستند. مادر گريه ميكند: «نزنش. تو رو جان زينب نزنش. اولين و آخرين بارش بود. جوونه. شيطون زير جلدش رفته. اصلا غلط كرد. ديگه از اين غلطا نميكنه. ها؟ » و رو به من ميكند: «مگه نه؟ به بابات بگو». پدر سبيلهايش را ميجود و سر تكان ميدهد: «حالا ديگه كار به جايي رسيده كه بيان بم تذكر بدن جلوي پسرمو بگيرم كه چي؟ راه دختراي مردمو نگيره». مادر كنارم زانو ميزند.
- واسه چي اين كارو كردي علي جان؟ زن ميخواي؟ خب بگو. تو چشاي من نگاه كن و بگو. خودم ميرم برات خواستگاري. ها؟
به گلهاي قالي نگاه ميكنم.
پدر پوزخند ميزند: «اين تن لش نميتونه دماغشو بالا بكشه همينش مونده كه... لاالهالاالله»
ميگويد: «دارم ازت متنفر ميشم علي».
حيرت زده نگاهش ميكنم:«از من؟ از من رويا؟ من كه فقط به خاطر تو…».
با تحكم ميگويد: «من اين رو نخواسته بودم».
ميگويم:« وقتي تو به فكر خودت نيستي…».
به سرعت ميگويد: «من ديگه نميتونم باهات حرف بزنم. اجازه ندارم...»
سنگريزه اي را با حرص شوت ميكنم.
- يعني وجود من اصلا براي تو اهميت نداره؟
آهسته ميگويد: «ميخوام برم علي».
- تو اصلا به من فكر ميكني رويا؟
سرش را به زير مياندازد.
- داري عذابم ميدي علي. بذار برم.
به سرعت ميگويم: « به خدا من نميتونم ببينم تو… ديوونه ميشم وقتي تو…»
حرفم را قطع ميكند.
-بس كن علي… خواهش ميكنم بذار برم. دير وقته…
سر تكان ميدهم: «باشه. پسش بده تا بذارم بري».
با لحني بين غرور و التماس ميگويد: «علي!»
- پسش بده.
سر بلند ميكند و براي لحظه اي چشمهاي درشتش را در چشمم مياندازد انگار كه باور نداشته باشد اين صداي آمرانه از منست. چشمهايش از هميشه سياه ترند. بغض ميكند: «به خدا من…»
حرفش را قطع ميكنم و آمرانه تر از قبل ميگويم: «تا پسش ندي نميذارم بري. گفته باشم».
چادر را محكمتر روي صورت ميكشاند. صدايش ميلرزد و من نميدانم از شرمست يا عشق يا خشم...
- عل…
فرياد ميزنم: «پسش بده رويا». و دست دراز ميكنم به سويش.
بغض آلود ميگويد: « تو ديوونه اي».
- آره ديوونم انقدر كه پسش بگيرم. حالا پسش بده تا هر دوتامون بريم پي زندگيمون».
بي صدا گريه ميكند اما لرزش شانههاي كوچكش حتي در آن چادر سياه هم مشخص است. مقنعه اش را جلوتر ميكشد و چادر را از روي سر برميدارد. در ميان گريه ميگويد: «آخه من چه طوري برگردم؟ » چادر را به سويم دراز ميكند اما هنوز دستهاي من به آن نرسيده، دوباره به سينه ميچسباند. گريه كنان ميگويد: «دوستت دارم علي» و در تاريكي شب ميدود و چادر را با خودش ميبرد مثل دفعهي قبل.
دستم را با تكه پارچهاي بسته ام تا جلوي خونريزي گرفته شود. گروه امداد آوار خانهاي را براي يافتن بازمانده ها جستجو ميكنند. بيل را توي خاكها فرو ميكنم. گوشهي پارچهي سياهي پيدا ميشود. با دست ميگيرم و ميكشمش. يكي از افراد گروه امداد فريادي ميكشد و به من اشاره ميكند. همه به سوي من ميدوند. داد ميزنم: «اين رويا نيست». كسي به حرفم توجه نميكند. مرا به عقب پرت ميكنند و اطراف تكه پارچه را ميكنند. ميدوم و كنارشان ميزنم. ميگويم: «به خدا اين رويا نيست». دوباره مرا ميگيرند و ميبرند. فحش ميدهم و سعي ميكنم از ميان دستهايشان فرار كنم.
از ميان دستهاي سنگين پدر فرار ميكنم و پشت مادر ميايستم. پدر دستهايش را در هوا تكان ميدهد: «بفرما زن. بفرما. اينه نتيجهي طرفداريات. اينه نتيجهي دخالتهات. آقا دزدم شده. از تو دخل مغازهي من پول ورميداره. خيال ميكنه هالو گير آورده». مادر محكم روي پاهايش ميكوبد و گريه سر ميدهد: «نميدونم چه گناهي به درگاه خدا كردم كه قسمتم اين شده...»
- گناه از اين بالاتر كه همچين تن لشي بار آوردي؟ بش گفتم بيا پيش خودم وايسا بلكه آدم شه. بلكه از صب تا شب نره دنبال الواتي و رفيق بازي. نميدونستم مار تو آستينم پرورش دادم. آقا خرج موادش بالا رفته لابد وگرنه اينهمه پولو واسه چي ميخواد؟
و دستش را با كمربند بلند ميكند. مادر كمربند را دو دستي ميچسبد و گريه كنان ميگويد: «پولو واسه چي ورداشتي علي جان؟ بگو به بابات. كار تو بوده. تو ورداشتي؟ ها؟»
- د پس كار كي بوده زن؟ تو چقدر سادهاي. جووني كه رفت دنبال دختربازي و الواتي دزدي براش كاري نداره. پس فردا لابد خرج موادش هم زياد ميشه ديگه اين پولا كفافشو نميده كه».
مادر صورتم را بالا ميكشد.
- كار تو بوده علي؟ تو پول ورداشتي؟ برا چي ميخواستي ها؟
از ميان نعرهي پدر ميگويم: «من معتاد نيستم ولي نميتونم بگم اون پولو واسه چي ميخواستم. پسش ميدم».
ميگويم: «آخه چرا پس آورديش؟ من اين چادرو فقط به خاطر تو خريدم رويا».
با نوك كفش روي خاك كوچه خط ميكشد.
- ممنونم ولي... ولي نميتونم قبول كنم. خانوم سرپرست گفت درست نيست. تازه خودشون برام هرچي بخوام ميخرن.
و دستش را با چادر به سمتم دراز ميكند.
- خواهش ميكنم رويا... اين... اين يه هديه اس. هديه رو كه پس نميآرن.
سرش را با غرور بلند ميكند. چشمهاي درشت و سياهش برق ميزنند.
- يتيمي آدما رو هم به روشون نميآرن. اينو خانوم سرپرستمون گفت. گفت كه ما گدا نيستيم كه صدقه قبول كنيم.
تنم يخ ميكند. ميگويم: «رويا؟ تو فكر ميكني من... من...». دستم را مشت ميكنم و با حرص مي گويم: «تو اصلا ميدوني من ... من... با چه زحمتي اين چادرو برات خريدم؟ تو اصلا ميدوني من چه طوري پول اين چادرو...» آب دهانم را فرو ميدهم. بغض راه گلويم را ميبندد. سعي ميكنم صدايم نلرزد.
- اين حرفا گفتن نداره ولي من به خاطر پول اين چادر مثه يه سگ از بابام كتك خوردم. مثه يه سگ. باور نداري؟ بيا... ببين...
و گوشه پيراهنم را بالا ميزنم تا پهلوي كبود شدهام را خوب ببيند. چشمهاي شرمگينش تا پهلويم بالا ميآيد. برق اشك را در چشمهاي سياهش ميبينم.
- اما تو نميفهمي. هيچي نميفهمي. تو خيال ميكني من...
بغض ميكند.
- خيال ميكني من كمتر از تو رنج ميكشم علي؟ خيال ميكني براي من راحت بود پس آوردن هديه اي كه...
ساكت كه ميشود تازه ميفهمم چقدر احمقم. آنقدر كه نميفهمم اين دريا دو ساحل دارد. در ميان اشك ميگويد: «ببخش علي... من نبايد اينطور...» و چادر را زير بغل ميزند و ميدود.
همه بيرون ميدويم. مادر خواهر كوچكم را بغل ميزند تا گريهاش بند بيايد. پدر بلند بلند ذكر ميخواند. آنقدر خواب آلوده ام كه متوجه نميشوم سقف مهمانخانهمان پايين آمده. ميپرسم: «زلزله بود؟» مادر به صورتش ميزند: «بميرم براي اونايي كه خواب بودن...». نميفهمم چه طور پابرهنه ميدوم. پدر فرياد ميزند: «خطرناكه پسر. ممكنه باز بلرزونه». فرياد ميزنم: «رويا».
به هر زحمتي هست دوباره به خرابههاي خوابگاه برميگردم. ديگر آنجا را نميگردند. تند تند خاكها را كنار ميزنم. شايد تنها به اين اميد كه زودتر تمام شوند و من ببينم كه رويايم آنجا نيست. شايد هم به اين اميد كه هيچ وقت تمام نشوند و من نبينم كه رويايم آنجاست. كاش آن روز چادر را پس گرفته بودم. شايد آن وقت من به جاي او زير خاكها خوابيده بودم و او به دنبال من و چادرش آوارها را زير و رو ميكرد. كاش چادرش را پيدا ميكردم. آن وقت تمام عمر با چادري زير بغل دنبال روياي تعبير نشده ام ميگشتم...































4- از احتمالات غافل نشويد: هـر مشـكلي راه حـلـي دارد و بـقول معروف پايان شـب سيه سپيد است. اعتقاد داشته باشيد جاي مشكلي كه برايتان پيش آمده ميتوانست مشكلي بس وخيمتر و مصيبت بار تر برايتان رخ دهد كه چنين نشده.
كه بايد آنها را خلق كنيد. اگر مشكلي داريد قدم نخست را پيش گـذاشـته و آن را حـل كنـيـد بجاي آنكه منتظر بمانيد تا مشكل خود به خود حل گردد. آگـاه بـاشـيـد كـه مشكلات با گذشت زمان بدتر و جدي تر ميـگردند. پس اگر حقيقتا خواستار آن ميباشيد تا مشكلتان را حل كنيد قدم پيش بگذاريد و از پس آن برآييد.
















. .
; they made us cry
; Within our hearts,
they shall never die . . . They keep us going; they keep a smile on our face, Because they've gone on, gone on to a better place
. Together again, like the times before, When you get here we'll be smiling, standing over there waiting for u